samiran
رنج بردن بیشترومردن جسارت می خواهد. 
نویسندگان
سلام حالتون چه طوره؟امیدوارم خوب باشید وحال منونداشته باشید ....راستشو بخواهید من یه چند وقتیه که شارژ ADSL تموم شده و بابام میگه دیگه اینترنت پرسرعت بی اینترنت پرسرعت!ضمنا بخاطر اینکه پول تلفنم خیلی میاد از این به بعد هفته ای یک ساعت باید ببری با اینترنت کارکنی!میگم آخه پدرجان من وبلاگ دارم هزارتا کار دیگه بااینترنت دارم نمیشه که بدون اینترنت کارکنم ؟خوب چه میشه کرد؟به قول یاس:آدم تومحدودیت هاست که ساخته میشه!!!حالا منم باید توی همین محدودیت کارکنم....عیبی نداره ساخته میشم....من یه باردیگه هم تومحدودیت ساخته شدم ....سال پیش بود که من یکی از نوسندگان وبلاگ پاژشدم و تومسابقه وبلاگ سازی تو استان از وبلاگای برتر شدیدم....حالا از این حرفا بگذریم سخن دوست خوش است ....خوب الان میخوام آهنگ آرش و گوش بدم پس تا دیداری بعد خدانگه دار!
[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 05:59 ق.ظ ] [ sam iran ]
سلام حالتون چه طوره؟امیدوارم خوب باشید منم خوبم.....توی این ایام عیدمن تاشهرستانمون رفتم وحسابی بهم خوش گذشت مخصوصا اون دوروز که بابابزرگم منو برداستخر البته اشتباه نکنید برد منواستخر نه برای شناکردن بلکه برای استخر زدن ،هم منووهم عمووشوهرعمه ام....بردمون استخر وشروع کردیم به استخر زدن ....عمومن هم گوشی شودر می آورد ومدام از ما عکس می گرفت و می گفت رفتی توی اینتر نت ماهم یه لبخندی میزدیم و می گذشتیم اما من به این دلیل نمیرفتم باغ که استخر بزنم بیشتر واسه این بود که می خواستم خودم از اون افکار درونم رهایی پیداکنم اما رهایی پیدانکردم ....رفته بودم تاکه کمی از غمگینی و استرس و عذابهای ذهنم رهایی پیداکنم اما این آرزو میسر نشد دیگه موندم که چه کار کنم کم کم دیگه داره مغزم ازکار می افته و اما کاری نمیشه کرد .....امیدوارم هرچه زودتر راحتشم و با خیالی آسوده بنویسم ....اماکی میسر میشه نمی دونم....حال بگذریم....راستی توی عید جیبتون خالی شد یا پر؟! حتما میخواید سفره ی دلتون روبازکنید بگید آقاسامی از چی بگم برات .....خیلی خوب بابا ....نخواستیم....  
[ دوشنبه 14 فروردین 1391 ] [ 04:47 ب.ظ ] [ sam iran ]
سلام سال نوتون مبارك ان شاا... صدسال به این سال ها زنده باشید....تواین روزاتصمیم گرفتم كه به باغ پدرجونم برم تا توی اونجاكاركنم و پدردلش به حالم بسوزد و بهم پول بده تا بتونم گوشی مو عوض كنم واما نگوكه بابام گفته اگه میخوای تار یاد بگیری باید خودت تار بخری ....نه نه نه....اكه بخوام تاربگیرم وچندتا نرم افزار دیكه بخرم كه دیگه از گوشی xperia pro خبری نیست وحتی این گوشی عموم روهم كه یه نوكیای لمسی ارزون قیمته روهم نمیتونم بخرم تازه فكركنم كه این گوشی دوربینشم كم كم داره خراب میشه چون عموی هم هرجامیرسه عین بابام گوشیشودرمیاره وشروع میكنه به عكس گرفتن همین دیروز توباغ داشتیم باعموم استخر میكندیم عموم هم گوشیشو درآورد و ازهركی عكس میگرفت میگفت عكست رفت تواینترنت...وشماهم اگه تاچند وقت دیگه تواینترنت بزنید گاركران آفریقایی مطمئن باشیدكه عكس منو بایه تی شرت و شلوار تقریبا كردی میاره كه جوراباشوزده تو تونبونش....حالا بگذریم.....دیگه چه خبر از بازار دلار ....ارزون شدیانه....
[ یکشنبه 6 فروردین 1391 ] [ 09:14 ق.ظ ] [ sam iran ]

مردی 90ساله که از همسر89ساله ی خود مراقبت می کند.

جینا90ساله پس از اینکه همسرش بابی  در سن75 سالگی مبتلا به سرطان شد تمام کارهی او راانجام میدهد :از شست وشو وتمیز کردن وپختن غذا تابیرون بردن همسرش برای هواخوری.این زوج عاشق تمام دنیارا تحت تاثر قرارداده اند.



[ یکشنبه 7 اسفند 1390 ] [ 03:30 ب.ظ ] [ sam iran ]
[ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ] [ 10:06 ب.ظ ] [ sam iran ]
این وبلاگ هنوز فعالیت اصلی خودرا شروع نکرده است!
[ چهارشنبه 3 اسفند 1390 ] [ 06:44 ب.ظ ] [ sam iran ]

چندین سال پیش درمدائن یک لوح سنگی پیداشد که برروی آن این عبارات نوشته شده بود:

1_مردی که فرزند ندارد مانند چشمه ی بی آب است.2_جوان بی ادب مانند بوستان بی گل است.3_توانگربی کرم مثل درخت بی ثمراست.4_مردسست پیمان مانندتاجرورشکسته است. 5_رهبربی معرفت خرابکننده ی دین ودولت است.6_دروغ سرچشمه ی تمام عیبهاست. 

7_انسان حق نشناس خیانتکار است.8_آدم متملّق مارخوش خط وخال است.


[ سه شنبه 2 اسفند 1390 ] [ 04:20 ب.ظ ] [ sam iran ]
حکما گفته اند:
هرسخنی که از ذکرخداخالی باشدلغواست.
هرخاموشی که از فکر خالی باشد سهواست.
هرنظری که از عبرت خالی باشد لهواست.

[ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 04:07 ب.ظ ] [ sam iran ]
این شعروفقط واسه اینکه ریانکنی نوشتم:
داریم ساقیا هوس عشرت ونشاط               جویای راه میکده ایم ،اهدناالصراط
میخانه ای بساز وبکن وقف عاشقان          چیزی که بی ریاست،به ازصدپل صراط
دفعه ی دیگه ریانکنی ها........

[ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 04:02 ب.ظ ] [ sam iran ]
یک روز،ابن مسعود دربازار مشغول خرید بود که متوجه شد پولش رادزد برده است،کسانی که شاهدماجرابودند،همه دزد را نفرین کردند و گفتند خدایا هردو دست دزد را قطع کن و فرزندانش را به عزایش بنشان،ابن مسعد در مقابل حرف مردم ایستاد ودستانش را به آسمان بلند کردوگفت:خدایا اگردزد محتاج پول من بود،حلالش کردم وتوهم اوراببخش و این گناه او را آخرین گناه او قرار بده و اوراازراه خطابزگردان و پشیمان کن. 

[ دوشنبه 1 اسفند 1390 ] [ 03:45 ب.ظ ] [ sam iran ]

ارزشمندترین چیزهای زندگی معمولا دیده نمیشوند ویا لمس نمیگردند، بلکه در دل حس میشوند.پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم.آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست.به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد.آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند و نمیتوانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند.ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من می نگرد، و به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولی داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم.وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم.چند روز بعد مادر م در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت. و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم.در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست.زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.این متن را برای همه کسانی که والدینی مسن دارند بفرستید. به یک کودک، بالغ و یا هرکس با والدینی پا به سن گذاشته. امروز بهتر از دیروز و فرداست.


[ شنبه 29 بهمن 1390 ] [ 04:07 ب.ظ ] [ sam iran ]
چه همسایه ی خوبی.....

[ پنجشنبه 27 بهمن 1390 ] [ 05:14 ب.ظ ] [ sam iran ]
من عاشق این دقتم....

[ پنجشنبه 27 بهمن 1390 ] [ 04:54 ب.ظ ] [ sam iran ]

بکن چندان که خواهی جور بر من

که دستت بر نمی‌دارم ز دامن

چنان مرغ دلم را صید کردی

که بازش دل نمی‌خواهد نشیمن

اگر دانی که در زنجیر زلفت

گرفتارست در پایش میفکن

 

 

تو را نادیدن ما غم نباشد

که در خیلت به از ما کم نباش

من از دست تو در عالم نهم روی

ولیکن چون تو در عالم نباشد

عجب گر در چمن برپای خیزی

که سرو راست پیشت خم نباشد

مبادا در جهان دلتنگ رویی

که رویت بیند و خرم نباشد

من اول روز دانستم که این عهد

که با من میکنی محکم نباشد

که دانستم که هرگز سازگاری

پری را با بنی آدم نباشد

مکن یارا دلم مجروح مگذار

که هیچم در جهان مرهم نباشد

بیا تا جان شیرین در تو ریزم

که بخل و دوستی با هم نباشد

نخواهم بی تو یک دم زندگانی

که طیب عیش بی همدم نباشد

نظر گویند سعدی با که داری

که غم با یار گفتن غم نباشد

حدیث دوست با دشمن نگویی

که هرگز مدعی محرم نباشد


[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 04:29 ب.ظ ] [ sam iran ]

به پسرم درس بدهید، او باید بداند كه همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید كه به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، كه در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم كه وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با كار و زحمت خویش، یك دلار كاسبی كند بهتر از آن است كه جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزید كه از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.

اگر می توانید، به او نقش موثر كتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق كند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و به زنبورها كه در هوا پرواز می كنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید كه در مدرسه بهتر این است كه مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن كشان، گردن كش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه برخلاف او حرف بزنند.

به پسرم یاد بدهید كه همه حرف ها را بشنود و سخنی را كه به نظرش درست می رسد انتخاب كند.

ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید كه در اوج اندوه تبسم كند. به او بیاموزید كه از اشك ریختن خجالت نكشد.

به او بیاموزید كه می تواند برای فكر و شعورش مبلغی تعیین كند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.

به او بگویید كه تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.

در كار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یك نازپرورده  نسازید. بگذارید كه او شجاع باشد، به او بیاموزید كه به مردم اعتقاد داشته باشد.


[ چهارشنبه 26 بهمن 1390 ] [ 04:24 ب.ظ ] [ sam iran ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  

درباره وبلاگ

با سلام خدمت بازدید کننده ی محترم این وبلاگ تحت عنوان samiran مطالب تفریحی وعلمی و همین طور خاطرات سرگشاده ی خودم را به شما عرضه می کنند.امیدوارم لذت ببرید!
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :



Online User

.



IranSkin go Up
قالب بلاگفا حافظ پارس خودرو

mouse code

كد ماوس